غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
106
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
گرفتند و ابو محمد رضى اللّه عنه يكى از آن مرغانرا خوانده گفت ( خذ فاحفظه حتى باذن اللّه بالغ امره ) از ابو محمد سؤال كردم كه اين طاير كيست و آن ديگران كيانند فرمود كه جبرئيل است و ديگران ملائكه رحمتند بعد از آن گفت اى عمه اين را بمادرش رسان ( كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ ) بموجب فرموده عمل نمودم و ايضا از حكيمه منقولست كه چون محمد بن حسن عليهم السلام تولد نمود نافبريده و ختنهكرده بود و بر ذراع ايمن او مكتوب بود كه ( جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً ) و ديگرى روايت نموده استكه چون صاحب الزمان متولد گشت به دو زانو درآمده سبابه خود را بجانب آسمان برداشته آنگاه عطسهء زد و گفت ( الحمد للّه رب العالمين و صلى اللّه على محمد و آله عبدا داخرا غير مستنكف و لا مستكبر ) و در كشف الغمه از نسيم خادم امام حسن عسكرى رضى اللّه عنه منقولست كه گفت درآمدم بر صاحب الزمان عليه السّلام بعد از تولد او بده شب پس عطسهء زدم گفت يرحمك اللّه و من فرحناك شدم قائم گفت ترا بشارتى دهم در باب عطاس ( هو امان من الموت ثلثة ايام ) و از حكيمه رضى اللّه عنها روايت استكه گفت درآمدم بر ابى محمد بعد از وضع حمل نرجس بچهل روز ديدم كه صاحب الزمان راه ميرود در صحنسرا و نديدم لغتى افصح از لغت او و ابو محمد تبسم كرد و گفت ( انا معاشر الائمة تنشاء فى يوم كما ينشاء غيرنا فى السنة ) نظم اگر كرد در مهد مهدى سخن * ز صنع الهى تعجب مكن كه عيسى كه گوى فصاحت ربود * بهنگام طفلى سخنگوى بود حكايت يكى از ثقات گويد كه روزى نزد ابو محمد رضى اللّه عنه رفتم بر دست راست وى خانهء ديدم كه پردهء از در آن آويخته بودند پرسيدم كه يا سيدى بعد از تو امامت تعلق بكه خواهد داشت گفت آن پرده را بردار چنان كردم از آنخانه كودكى بيرون آمد در كمال پاكيزهگى و صباحت و بر رخسار ايمن او خالى بود و دو گيسو داشت و آمد و در كنار ابو محمد نشست و ابو محمد فرمود كه يا بنى ادخل الى وقت المعلوم و آن كودك به خانه درآمد و من بسوى او نظر ميكردم آنگاه ابو محمد رضى اللّه عنه مرا گفت برخيز و ببين كه درينخانه كيست و من به خانه شتافته هيچكس را نديدم حكايت در كشف الغمه از رشيق حاجب مرويست كه گفت معتضد خليفه مرا با دو كس ديگر طلبداشته گفت كه حسن بن على در سرمنراى فوت شده است بتعجيل تمام برويد و خانهء او را احاطه كنيد و هركرا آنجا يابيد وى را بكشيد و سر او را نزد من آوريد و ما بموجب فرموده بسامره شتافته ناگاه بسراى عسكرى رضى اللّه عنه درآمديم منزلى ديديم در غايت نزاهت و خوبيكه گوئيا همين زمان باتمام رسانيدهاند و در آنجا پردهء يافتيم از درى فروگذاشته و آن را برداشته سردابهء به نظر ما درآمد به آنجا درآمديم دريائى ديديم در اقصاى آن حصيرى به روى آب انداخته و شخصى بخوبترين صورتى بر زير آنحصير در نماز ايستاده آن شخص بما التفات نكرد و يكى از آن دو نفر كه با من بودند سبقت گرفته خواست كه پيش وى رود در آب غرق شده آغاز اضطراب نمود و من دستش بگرفتم و او را خلاص ساختم بعد از